67*

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

 تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

 قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 

 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

 گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

 آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

 من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

 برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

 که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

محمدعلی بهمنی*

 

66*

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند 

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند  

اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت 

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند  

گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند 

گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند 

در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند   

خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند 

مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید 

بشود مثل تو را اینه تکثیر کند

سید تقی سیدی*

65*

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی 

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد 

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی 

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی  

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه 

هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟ 

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم  برسانی

سید تقی سیدی*

64*

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست 
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟  
نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست 
درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست 
پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست 
برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست 
فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست
سید تقی سیدی* 

63*

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور 
در زمستاني غبار آلود و دور  
يا خزاني خالي از فرياد و شور   
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد 
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر 
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار 
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد 
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود 
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم 
دستهايم فارغ از افسون شعر 
ياد مي آرم كه در دستان من 
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش 
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند 
بعد من ناگه به يكسو مي روند 
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من 
در اتاق كوچكم پا مي نهد 
بعد من با ياد من بيگانه اي 
در بر آينه مي ماند به جاي 
تار مويي نقش دستي شانه اي 
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش 
هر چه بر جا مانده ويران مي شود 
روح من چون بادبان قايقي 
در افقها دور و پنهان ميشود 
مي شتابند از پي هم بي شكيب 
روزها و هفته ها و ماهها 
چشم تو در انتظار نامه اي 
خيره ميماند به چشم راهها 
ليك ديگر پيكر سرد مرا 
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو 
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد 
نرم ميشويند از رخسار سنگ 
گور من گمنام مي ماند به راه 
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

فروغ فرخزاد*

62*

شده آیا نفهمی که چه مرگت شده است ؟
من دقیقا به همین حال دچارم امروز

علیرضا آذر*

61*

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاستیک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم با هر کسِ همنام تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش شما ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم با پای خودم می روم این بار گلم

علیرضا آذر*

60*

بی قرار تو ام و در دل تنگم گِله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پَر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

🎶🎵دانلود همین آهنگ🎵🎶

فاضل نظری*