112*

 قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم

من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم..

صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید

که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم

عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...

وای مردرویاهایم ببخشید مرا

عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم...

فاصله بین من و تو نفسی بود ولی

رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...

قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه

عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...

نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار

لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...

باز اقبالی و آهنگ شقایق اما

چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم...

بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت

خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...

کلماتم همه در بغض گلو درد شدند

بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...

خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما

به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...

سیمین بهبهانی*

111*

در من انگار که یک کوه بهم ریخته است
دلم از دیدن در آیینه لب ریخته است
زندگی حس عجیبیست که در صفحه ما
رنگ خود شسته و وحشت زده بگریخته است
یافته حسرت یک شاعر دلسوخته را
هر که خاکستر امید مرا بیخته است
آنکه دادست به من مژده باران دگر
آتش روح مرا بیش برانگیخته است
در پس پنجره ام هست شبی بی پایان
عکس خورشید مگر بر  درم آویخته است

صنم عنبرین*

110*

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل‌ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند

علیرضا بدیع*

109*

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای منست

لیک دیوانه تر از من،دل شیدای منست

آخر از راه دل و دیده سرآرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو درپای منست

رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع

با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست

جامه ای را که به خون رنگ نمودم، امروز

برجفا کاری تو شاهد فردای منست

سرتسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود

با همه جور و ستم همت والای منست

دل تماشایی تو،دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای منست

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبله بادیه پیمای منست

فرخی یزدی*