79*

هر چند زندگی همه اش با دعا گذشت

عمر من و تو باز هم از هم جدا گذشت

گفتی "هو البصیر" که هی خودخوری کنم

یعنی خدا ندید که بر ما چه ها گذشت؟؟

چشمم به راه معجزه ای از خدا نبود

از رود نیل می شد اگر با شنا گذشت!

می خواستم نفس بکشم در هوای تو

دیدی چقدر زندگی ام بی هوا گذشت؟!

خواهم گذشت من هم از این عشق عاقبت

قارون اگر به پند کسی از طلا گذشت!

حافظ ندید خوش تر اگر از صدای عشق

بر ما که در سکوت و بدون صدا گذشت

بنشین کنار من دم آخر، فقط مرا

قدری بغل بگیر که کار از دوا گذشت

محمد رفیعی*

78*

چو وصلی نیست باشد٬ وصله ها ناجورتر بهتر
و پیش چشم مردم، من همان منفورتر بهتر!
برای من که از شیرینی لبهات محرومم
غم دریای شورانگیز چشمت٬ شورتر بهتر...
تو ماه کامل و من کوچه گردی پیر و دیوانه
من و تو هر چه از هم بی خبر تر،دور تر بهتر
من این چشمی که رویت را نمی بیند نمی خواهم
که یعقوبی که یوسف را نبیند کور تر بهتر
به چشمان عسل رنگت زبانی تلخ می آید
که هر چه چشم شیرین تر٬ زبان زنبورتر بهتر
مگر نه هرکه بامش بیش برفش بیشتر بانو؟
اگردوریت رنج آور٬دلم رنجور تر بهتر...
به چشمان تو دل بستم... ز چشم خلق افتادم
تو با من باش٬ باشد وصله ها ناجور تر بهتر

حسین زحمتکش*

 

 

77*

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

سعدی*

76*

اهلِ نماز می شوم ، جمله نیاز می شوم
سوی حِجاز می شوم باز مقابلم تویی
باده ی ناب می شوم ، شِعر و کِتاب می شوم
یکسره خواب می شوم ، باز مقابلم تویی
هَمرهِ موج می شوم ، راهیِ اوج می شوم
فوج به فوج می شوم ، باز مقابلم تویی
سایه ی ماه می شوم ، در ته چاه می شوم
راهیِ راه می شوم ، باز مقابلم تویی
توی رَواق می شوم ، کُنجِ اُتاق می شوم
بسته به طاق می شوم ، باز مقابلم تویی
اینهمه مَرد می شوم، مَخزنِ درد می شوم
ساکت و سرد می شوم ، باز مقابلم تویی
از همه  دور می شوم ، نقطه ی کور می شوم
زنده به گور می شوم ، باز مقابلم تویی
همدمِ خار میشوم ، بی کَس و یار میشوم
بر سرِ دار می شوم  باز مقابلم تویی !

 

شیخ داوود صمدی عاملی*

75*


باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم

من میتوانم میشود، آرام تلقین میکنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت میکنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین میکنم

سخت امّا میشود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود

فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمیگردی همین

خود را برای درکِ این صد بار تحسین میکنم

از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمیگویم به خود

وقتی عروسی میکند، آن میکنم این میکنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرصِ قدَ نقل یک خواب رنگین میکنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جاخوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین میکنم

هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم

نه اسب، نه باران، نه مردم، تنهایم و این دائمی ست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم

یا میبرم، یا بازهم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم

حالا نه تو ما ل منی، نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم

کم کم زیادم میروی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم

مریم حیدرزاده*

74*

از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست

اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست!

آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است

دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست

با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت

بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست

یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!

دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست

دارو ندارم سوخت در این آتش اما

هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست

هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،

دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست

حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد!

این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست

رویا باقری*

73*

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد

رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد

من می روم از این حوالی دورتر باشم

بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم

گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

این رود تشنه درسرش شور خزر دارد

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد،

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

 رویا باقری*