70*

حرف است فراوان ودگر حوصله ای نیست 
ازبغضِ عمیقِ به گلویم گِله ای نیست
پیوند لبم با لب تو فرض محال است؟ 
یا اینکه به جز فاصله اَت فاصله ای نیست
این شهر تمامش شده آرامش و تکرار 
حیف است که اینجا خبر از زلزله ای نیست
گویند که یک پله پس از عشق جنون است 
انگار پس از عشق تو نه، مرحله ای نیست
آبستنِ عشق است از امشب دلِ تنگم 
افسوس کسی دلهره اش حامله ای نیست
گفتند معما شده امروزه دگر عشق 
شدپاسخ آن خنده تو،مسـاله ای نیست

پروانه برای شب خود فکر چراغ است

با بودن تو در شب او دلهره ای نیست

ناصر پروانی*

69*

اگر زِ کوی تو بویی به من رساند باد 

به مژده جانِ جهان را به باد خواهم داد

اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من 

غباری از من خاکی به دامنت مرساد

تو تا به روی من ای نور دیده در بستی 

دگر جهان در شادی بروی من نگشاد

خیال روی توام دیده می­کند پُر خون

هوای زلف توام عمر می­دهد بر باد

نه در برابر چشمی نه غایب از نظری 

نه یاد می­کنی از من، نه میروی از یاد

به جای طعنه اگر تیغ می­زند دشمن 

زِ دوست دست نداریم، هر چه بادا باد

زِ دست عشق تو جان را نمی­برد حافظ

که جان زِ محنت شیرین نمی­برد فرهاد

حافظ*