123*


پاییز...
برای منی که هرگز نداشتمت
پر است از لحظات شیرین و زیبایی که هرگز نمایان نشدند...
پر است از خیابان های خیسی‌ که باهم قدم نزدیم...
از چترهایی که زیر باران روی سرت نگرفتم...
از عکس های زیبایی که در بین برگ های خشک شده
از هم نینداختیم...
از شعرهایی که برایت نخواندم و
از کافه هایی که در روزهای سرد در آن چای ننوشیدیم...
پر است از "سردم است" های تو و جیب های کاپشنم که هیچوقت با تو قسمتشان نکردمـ
پر‌ است از "دوستت دارم" هایی که در زیر باران هرگز متولد نشدند...
آری
پاییز برای منی که هرگز نداشتمت
فقط و فقط
به تصویر کشیدن یک حسرت بزرگ است... 

​سجاد ملک زاده*

​​​​

 

​​​

122*

درد دارد که کسی ضجه ی محکم بزند

 گونه ی مرد نباید همـــه شب نم بزند

ای همه کار و کسِ این منِ بیچاره مخواه-

 بعدِ تو یک نفر از بی کسی اش دم بزند

هر که عاشق شده اینجا نرسیده ست به یار

باش تا بودنت این قاعده را هـــم بزند

شده ام چـــون پدرِ بیکسِ مُرده پسری 

که خودش پا شده تا حجله ی ماتم بزند

بعدِ ویران شدنم ساخت مرا اما رفت...

فــرض کن بارِ دگر زلزله در بم بزند

کنعان محمدی*

121*

ﻧﮕﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﮕﺎﻫﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ!

ﻣﺜﻼ ﺭﻓﺘﻪ ﺯ ﺳﺮ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ!

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ...

ﻣﺜﻼ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺩﻟﻬﺮﻫﺎﯾﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ!

ﻫﺮﺷﺐ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﯽ ﺍﻭﻝ ﺷﺐ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ...

ﻣﺜﻼ ﻏﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ!

ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﻤﻪ از ﻗﺼﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺧﺒﺮﻧﺪ …

ﻣﺜﻼ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﺍﻫﻞ ﺷﮑﺎﯾﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ!

ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺘﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ …

ﻣﺜﻼ ﺳﮓ ﻧﺸﻮﻡ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ، ﺍﻟﮑﯽ ! 
خنده هایم همه از عمق وجودم هستند... 
مثلاً بغض ندارم ز وفایت ، ﺍ ﻟﮑﯽ !

ناشناس*

120*

حسرتی بود دلم، حیف که آغاز نشد

ماند بر شاخه ی ترسویی و پرواز نشد

ماند در کودکی شرم و هی بازی کرد

خواست هی قهر کند، بغض کند، ناز نشد

مثل صندوقچه ای حرف دلم پنهان بود

در گوشی به همه گفتمش و راز نشد

عشق، مثل همه یکبار سراغم آمد

ماند در حنجره، پرپر شد و آواز نشد

عمری از درد، غزل گفتم و در چشم همه

جز همین آدمک قافیه پرداز نشد

من همان پنجره ی رو به خیابان بودم

که شبی بسته شد و رو به کسی باز نشد…

مهدی فرجی‌*

119*

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه‌ رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

*کاظم بهمنی

118*

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

سعدی*

 

117*

کاش ای تنها امید زندگی میتوانستم فراموشت کنم

یا شبی چون آتش سوزان دل در مزار سینه خاموشت کنم

کاش چون خواب گران از دیده ام نیمه شب ها یاد رویت می گریخت

مرغ دل افسرده حال و بسته پر از دیار آرزویت می گریخت

کاش احساس نیاز دیدنت از وجودم چون وجودت دور بود

در دلم آتش نمیزد آن نگاه کاش آن شب چشم هایم کور بود

کاش از باغ خوش رویای تو دختر اندیشه ام پر میگرفت

فارغ از اندیشه ی هجران وصل زندگی بی عشق از سر میگرفت

کاش آن شب در گلستان خیال ای گل وحشی نمیچیدم تو را

تا نسوزم در خزان آرزو کاشکی هرگز نمیدیدم تورا

🎶🎵دانلود همین آهنگ🎵🎶

علیرضا شجاع پور*