88*

شَک میکنی به خویش و به باوَر نمیرسی!
ای زندگی! ... چرا تو به آخَر نمیرسی؟

این روزهایِ بد ، ... دو برابر که میدَوی ،
می بینی آخرش ، دو بَرابر ، نمیرسی!

هر قَدر بال و پر بزنی ، سَمتِ اوج ها
گُنجشکِ من! به پای کبوتر نمیرسی

آه ، ای نهالِ کوچکم ، این رسم زندگیست
قد می کشی! ... ولی به صِنوبر نمیرسی

آهویِ عُمر ، رفت و تو پایَت شکسته است!
بیهوده است ، ... جانِ برادر! نمیرسی

از دردِ زندگی به کِفایت کشیده ایم ، 
ای مرگِ نازنین ، تو چرا سَر نمیرسی؟

#محسن_نظری

87*

دوباره زنده شدم 

بعد از این همه مردن

به خانه آمده ام 

بعد از این همه تبعید

دوباره پنجره ام

بعد از این همه دیوار

به اعتمادِ چشم تو

بعد از این همه تردید

شبیه مرهمی که روان است

تمام زخم های مرا بردی

مرا گرفتی از منِ تنها

به دستِ هیچ سپردی

نفس نکشیده ام پیش از تو

هوا اگر هوای تو باشد

غزل نمی شنوم بعد از تو

صدا اگر صدای تو باشد . .

"افشین یداللهی"

86*

“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟

ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟

🎶🎵دانلود همین آهنگ🎵🎶

افشین یداللهی*

85*

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی

خوب می دانی که در قلبم نمیگیرد کسی جای تو را...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی... 

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی

خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !

گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی

این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...

اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!

من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!

دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟

فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

 رویا باقری*

84*

گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود 
زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم دیوانه تر شدم 

با یک خیال خام افتاده ام به دام تنها شراب جام 
می بخشد التیام باز آمدی و باز از ره به در شدم 

گفتم ببینمت تا بی قراری از جانم برون رود 
زان دم که دیدمت هم بی قرار و هم شوریده سر شدم 

گفتم ببینمت شاید شراره در جانم فرو کشد 
دیدم تو را و همچون شعله های آتش شعله ور شدم

🎶🎵دانلود همین آهنگ🎵🎶

پرواز همای*

83*

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟

تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است

اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم  هر روز می بینی مگر؟

آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد

"یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!

نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

حسین زحمتکش*

82*

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع*

81*

همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر

من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر

و شاید هم مرا با آتش عشقت بسوزانی

اگر اینگونه هم گردد ، اسیرت می شوم ، بهتر

نگاهت می کنم سردی ، نگاهت می کنم گرمی

به بازی ام گرفتند این دو تا چشمان خیر و شر

دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت

عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و دلبَر

برایت هر چه می گویم تو انگاری نه انگاری

و من در شعر می گیرم شگرد و شیوه ای دیگر

عزیزم تاجر عطری ، برند مطرحی داری

تو می آیی و میگیرد فضا را بوی نیلوفر

میان مردها من بهترینم "جدّی باور کن"

اگر حرفی شنیدی پشت من ، عمرا نکن باور

بیا آن روسری قرمز گلدار را سر کن

بترکد چشم بدخواهان ، عزیزم می شوی محشر

تو را با چادر مشکی و سنگین دوستت دارم

بگو مثل بسیجی ها عروسم می شوی خواهر ؟

نگاهم در نگاهت، منتظر هستم جوابت را

و در یک لحظه می آید صدای بستن یک در

و با یک شاخه گل در پشت در ماتم و مبهوتم

همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر

به زودی می نویسد عاشقی بر پشت یک خاور

من ابراهیم می گردم شکستت می دهم آخر

سیدتقی سیدی*

80*

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی*