0*

 

اگه از عکس نوشته ها خوشتون اومد،

یه سری هم به صفحه زیر بزنید:)

@leilimmn

148*

برایم عشقتان چون گوهری نایاب میماند
تو را هر کس که دارد تا ابد شاداب میماند
چنان با درد دل کردن برای تو سبک گشتم
که جسم من از آن موقع بروی آب میماند
اگر دریای چشم تو نباشد روبروی من
دلم چون ماهی جامانده در مرداب میماند
ببین مهتاب با چشم تو بر پا کرده رَمّالی
برایش خنده ات در حکم اُسطُرلاب میماند
هجومی را که چشم مست تو آهنگ آن کرده
به جان من شبیه حمله یِ اعراب میماند
تو مثل قاصدک ها بعد عاشق کردنم رفتی
دل من بی تو اما تا ابد بی خواب میماند
مرا هنگام رفتن در بغل کردی،ولی این کار
دقیقا مثل بسم الله یک قصاب میماند
تصور هم مکن این را، که عکسِ من بدون تو
برای لحظه ای حتی درون قاب میماند
تو رفتی- تا نماز عشق برپا شد - ولی این دل
همینجا تا تو برگردی در این محراب میماند

حسین جعفری*

147*

به خواب رفتمت از خواب‌های پر دردم

تو را به سینه گرفتم که گریه‌ات کردم

گریستی و کنارت برای من جا بود

و اشک‌های کسی توی خنده پیدا بود

گریستی و جهان توی دست من جان داد

گریستی و غمت روی شانه‌ام افتاد

بیا میان توهم کمی کنارم باش

درون خاطره‌هایت در انتظارم باش

بغل بگیر و غمم را به سینه‌ات بسپار

بگیر دست مرا روی شانه‌ات بگذار

بغل بگیر و مرا لای گریه‌ات گم کن

به سال‌های نبودن، به من ترحم کن

به روزهای نبودن که رفته از دستم

برای دیدنت از دور منتظر هستم

پویا جمشیدی *

146*

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

آشنایِ من و بیگانه تورا گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی

در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی

با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو

گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد

هم‌نفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم . .

تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"

ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !

آه، ای گوهر دُردانه تو را گم کردم

جویا معروفی*

145*

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند
از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محل بحران کوچه نیست
زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها
از دیدن حضور علفزار خسته ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

ازقصه های گرم و نفسهای سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هرگوشه از اتاق، بهشتی‏ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دستهای بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم
از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هوشیار خسته ام

اندیشه فولادوند*

144*

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

چون کوه روی حرف خودم ایستاده ام
کوهی که ایستاده به جایی نمی رسد

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا
این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است
آدم که صاف و ساده به جایی نمی رسد

راهی ست راه عشق که در روزگارِ ما
هرکس که پا نهاده به جایی نمی رسد

عمری فقط قدم زدم و مطمئن شدن
هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد

من حاضرم قسم بخورم مست نیستم
این چند جرعه باده به جایی نمی رسد

حسین طاهری*

143*

روز میلاد من است آمده ام دست کشم/به سر و گوش عرق کرده دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم/تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

رد انگشت تو بر سینه سیب است هنوز/من غلط کرده و مغضوب خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست/من خریدار تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی من از این ورطه گذر خواهی کرد/به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستور حقیقت گفتم/به مضامین مجازی تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید/من همین نبش چنار و چمنم فکر نکن

قول دادم که در اندیشه خود حبس شوم/دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس/به تن هیچ عقابی پر و بالی ندهم

تو که رفتی پی تاب و تپش رود ، برو/به قدم های اسیر لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گور خودم را کندم/به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم ، تو به ممکن شدنم فکر نکن/و به آلودگی پیرهنم فکر نکن

گر چه رو زخمی ام و دست کج و تند زبان/به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزل منقل تبر آوردی باز/هی به آیا بزنم یا نزنم ، فکر نکن

بخت نامرد بزن ، بد به دلت راه نده/به غم انگیزی فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و ارّه بکش ، شاخه بریز/به غم جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی من از این ورطه گذر خواهی کرد/به نشانی که نماند از بدنم ، فکر نکن

من که از منطق و دستور حقیقت گفتم /به مضامین مجازی تنم فکر نکن

باز با اینهمه هر وقت غمی شیهه کشید/من همین نبش چنار و چمنم ، فکر نکن

یا که خاکی به سر آینه بکر کنید/یا از اینجا به غبار سخنم فکر کنید

شانه بر شانه هم ، پشت به هم ساییدند/خرده شنها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند/قطعه های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سر دوشم به لب ابر رسید/سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد/قامتش را سر سبابه خود می بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد/کولی دشت شوم ، معرکه آغاز کنم

دردلم آهن تفتیده بسیاری هست/وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم ، روح بچرخد در من/آنچنان نعره زنم سقف زمین چاک شود

آنچنان شانه بلرزانم و هی هی بکنم/که برای همه دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تورا خواهد کشت/آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است

میرود بمب دلم فاجعه آغاز کند/هر کسی دورتر است ، عاقبت اندیش تر است

ناگهان شد که زمین نبض جنونش زد و بعد/خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم

در جهانی که پر از فرضیه های شدن است/واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آنکه جان کند و خطر کرد و به بالا نرسید/آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد

آنکه از هیچ نگاهی به تماشا نرسید/کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و /ساقه سیب شدم ، حسرت حوّا برخواست

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/گرد و خاک از لبه عقد ثریا برخواست

شاخه در شاخه فریبم ، سبدی سیب بچین/دامنی از تب گندم ببر و نانش کن

با سکوتی که تو داری ، سر زا می میری/بغض اندوخته را لو بده ، عصیانش کن

شاخه هایم هوس پنجه چیدن دارند/من درختم تو به اندازه من انسانی

من اسیرم ، تو برو شاخ زمین را بشکن/گور بابای سر و این همه سرگردانی

منطق جاذبه در فلسفه اش پنهان بود /تا که تقدیر به دستان من افتاد از دست

جذبه ذهن زمین زیر معما می ماند/پاسخ از دامن من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روز هبوط/آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

آه اگر سیب نبود عشق چه باید می کرد؟/من رسیدم که دل از بند دل آویزان شد

رد انگشت تو بر سینه سیب است هنوز/من غلط کرده و مغضوب خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست/من خریدار تن و جای کمربند شدم

رد انگشت خودت بود ولی ما خوردیم/شوکران از لب لیوان تو خوردن دارد

موج کف کرده و طوفانی و بی ماه و نگاه/دل به این ورطه تاریک سپردن دارد

رد انگشت تو بر گودی فنجان من است/از کجا دست به آینده فالم بردی؟

همه دیدند که یک سیب معلق دارم/لعنتی ، پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهن پاره من/برتنم جز اثر مرگ مگر چیزی هست؟

در لباسی که از این معرکه ها میگذرد/سایه بی سر و پایی است اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت/هر دوتامان سر کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبر غریب/پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم/روبرو بودن با عشق جگر میخواهد

این قمار عاقبتش جان مرا می بازد/با تو سرشاخ شدن ، دست قدر میخواهد

زنده ام ،هرچه زدی تیغه به شریان نرسید/خیز بردار ببینم خطری هم داری؟

زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم/عشق من ، ارّه تن تیز تری هم داری؟

تند و کندی ، همه مسئله این است فقط/خنجرت کند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم انگیزترین کرم جهان/سعی داری که پس از مرگ خود آغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد ، خودم را خوردم/تو در اندیشه آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده ، تو بگو/غیر پروانه شدن ، خواب چه چیزی دیدی؟

پای در کفش جهان رفته زمین خواهد خورد/قد پاهای خودت کفش به پا کن گل من

فکر همزیستی با من بیگانه نباش/جا برای خود من باز نکرد آغل من

نره گاوی که در اندیشه نشخوار خود است/پای بشقاب هزاران زن هندو خوابید

گاو کف کرده و خرناس کش قصه شدم/تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

شقّه هایم سر میخ است ، به آتش بکشید/زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بتی را که به دستان خودم ساخته ام/مفصل از هم بدرارید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید/مابقی را بگذارید که سگها ببرند

مردهایی که به دل حسرت دختر دارند/شاخ ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم ، پای خودم مسلخ من/گوشه لیز همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد/مرگ بی حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود ، همان بر سر شعرم آمد/سینه کوه و تن باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند/وقت سوسو زدن حضرت انسان شده بود

قدسیان بر سر هم صحبتی ام چانه زدند

بوسه بر قامت این نوبر بیگانه زدند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

گم شدم ، طرد شدم ، تار تنیدم به سکوت

تشنه کف کرده و تفتیده در عمق برهوت

ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/با من راه نشین باده مستانه زدند

من بد آورده دنیای پر از بیم و امید

نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیب ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید

آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه کار به نام من دیوانه زدند

وقت لب بستن خود ، همهمه را عذر بنه

سگ که با گرگ بجوشد ، رمه را عذر بنه

حق و ناحق شدن محکمه را عذر بنه

جنگ هفتاد و دو ملت ، همه راعذر بنه/چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند

آخ اگر زودتر از من به زمین می افتاد

برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد

دست بردم که نجاتش بدهم ، دست نداد

شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد/حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع

بی حظور نفس نور ، نمیگندد شمع

پای دل را به دلی سوخته میبندد شمع

آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع/آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

من سوالم ، پر پرسیدن و بی هیچ جواب

مرده شور شب و روز من و این حال خراب

دل به دریاچه حافظ زدم از ترس سراب

کز چو حافظ نه کشید از رخ اندیشه نقاب/تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

مثل من چشم به قلاب جهانت داری/ماهی کوچک گندیده دریاچه شور

مثل من منتظر تلخ ترین ثانیه ای/جغد ویرانه نشین ، بوف زمین خورده کور

گرچه دستان تو سیب از وسط خاطره چید/گرچه از خون خودم خوردی و فتحم کردی

شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی/هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

گرچه داغم زده ای باز زنیّت داری/پرچم عشق همین گوشه پیراهن توست

من که آبستن دنیای پر از تشویشم/خوش به حال تو که آسودگی آبستن توست

علیرضا آذر*

142*

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا!کاسه صبر درختان پر شده است

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

شهر گفتم!؟شهر!آری شهر!آری شهر!شهر

از خیابان!از خیابان!از خیابان پر شده است

فاضل نظری*

141*

 

راز دل را می توان دریافت از سیمای ما

نشأه می تابد چو رنگ از پرده مینای ما

قهرمان عدل چون پرسش کند روز حساب

از بهشت عافیت خاری نگیرد پای ما

گر چه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر

درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما

از دل پر خون ما بی چاشنی نتوان گذشت

خون رغبت را به جوش آرد می حمرای ما

گوهر خورشید اگر از دست ما افتد به خاک

زیر پای خود نبیند طبع بی پروای ما

سبحه ذکر ملایک از نظام افتاده است

بس که پیچیده است در گوش فلک غوغای ما

از خط فرمان او روزی که پا بیرون نهیم

تیشه گردد هر سر خاری به قصد پای ما

چون بساط سبزه زیر پای سرو افتاده است

آسمان در زیر پای همت والای ما

ریخت شور حشر در پیمانه عالم نمک

می زند جوش سیه مستی همان صهبای ما

حال باطن را قیاس از حال ظاهر می کند

دام را در خاک می بیند دل دانای ما

پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست

آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما

صائب تبریزی*

140*

هر کس از دور تو را دیده دچارت شده است

دلبری کردنِ با فاصله کارت شده است

می زنی عطر و می آید همه جا از تو خبر

شهر انگار اتاقت شده اما بی در

مثل ترسیدن از زوزه ی گرگی در برف

منعکس می شود اندوه بزرگی در برف

می شود در دل هر زلزله آرام گرفت

با تو در حمله ی چنگیز سرانجام گرفت

رفتنت زخم زبانی ست که جا می ماند

استخوانی ست که در زخم رها می ماند

زندگی نیست میان من و این شهر شلوغ

زندگی بی تو فقط قول و‌ قراریست دروغ

هیچکس نیست که تکرار تو باشد در من

مرد و مردانه فقط عشق بپاشد در من

کاش برگردی و ‌پایان زمستان باشی

آخرین مرد به جا مانده ی میدان باشی

بعدِ یک عمر گرفتاری و دلمشغولی

قانعم با تو به یک زندگی معمولی

با تو‌ در دورترین شهر قدم بردارم

با همین زندگی ساده که در سر دارم

می گذاری تو به تنهایی من پایت را

می نشینی که خودم هم بزنم چایت را

خواب دیده ست تو را مثنویِ تازه ی من

پر شد از عطر تو اندوه بی اندازه ی من

تو که بیگانه ترین مرد به این زن شده ای

کشورش بوده ای و قسمت دشمن شده ای

گوشه ی دنج اتاقی وطنت خواهد شد

هر کسی غیر من افسوس زنت خواهد شد

بس که آوردن هر خاطره مشروط به توست

خسته ام از تو و هر چیز که مربوط به توست

گر چه آغاز شده جنگ جهانی در من

و بعید است تو هم زنده بمانی در من

کاش برگردی و‌ پایان زمستان باشی...

آخرین مرد به جا مانده ی میدان باشی

مرگ در جیب کتت باشد و نزدیک شوی

اسلحه رو به من، آماده ی شلیک شوی

ماشه را می کشی و تیر خلاصت را...بنگ

ترسم این است که دور از تو ‌بمیرم دلتنگ

سمیه قبادی*