139*

شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »

شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟

شده در گوش ِ تو گويد که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟

شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟

شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
که تو فرهاد شوي تا بشوی قصه ی او ؟

به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ مني

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟

که روی دیدن ِ او تا که کمي شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوي

که بگويد که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی

گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوي
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوي

شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پير

 همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی

که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ

نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد
نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد 

احمد طیبی*

138*

من که نبودنت باورم شده

حالا تو هی به خوابم بیا

و نمک بپاش به این زخم لعنتی

نوید محمودی*

137*

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن
دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن
من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن
خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن
فاضل نظری*

136*


ای دشمن روزه و نمازم وی عمر و سعادت درازم

هر پرده که ساختم دریدی بگذشت از آنک پرده سازم

ای من چو زمین و تو بهاری پیدا شده از تو جمله رازم

چون صید شدم چگونه پرم چون مات توام دگر چه بازم

پروانه من چو سوخت بر شمع دیگر ز چه باشد احترازم

نزدیکتری به من ز عقلم پس سوی تو من چگونه یازم

بگداز مرا که جمله قندم گر من فسرم وگر گدازم

یک بارگی از وفا مشو دست یک بار دگر ببین نیازم

یک بار دگر مرا فسون خوان وز روح مسیح کن طرازم

بر قنطره بست باج دارم از بهر عبور ده جوازم

خاموش که گفت حاجتش نیست در گفتن خویش یاوه تازم

خاموش که عاقبت مرا کار محمود بود چو من ایازم

حضرت مولانا*

135*

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

فاضل نظری*

134*

نه مثل کوه محکمم، نه مثل رود جاری ام
نه لایقم به دشمنی، نه آن که دوست داری ام

تو آن نگاه خیره ای در انتظار آمدن
من آن دو پلک خسته که به هم نمی گذاری ام

تو خسته ای و خسته تر منم که هرز می روم
تو از همه فراری و من از خودم فراری ام

زمانه در پی تو بود و لو ندادمت ولی
مرا به بند می کشد به جرم راز داری ام

شناختند عامیان من و تو را به این نشان
تو را به صبر کردنت، مرا به بی قراری ام

چقدر غصه می خورم که هستی و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم، نداری ام
 
سید تقی سیدی*

133*

نیست درشهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

حافظ*

132*

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنجه سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آیینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آیینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمیه برف است
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودنه ما جز هوسی نیست

🎵🎶دانلود همین آهنگ🎵🎶

هوشنگ ابتهاج*
 

131*

بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و بايد بشود

زده ام زير غزل؛ حال و هوايم ابريست

هيچ کس مانع اين بغض نبايد بشود

بی گلايل به در خانه تان آمده ام

نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به اين مرگ که پيشانی ما را خط زد

ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد

- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم

شايد افسانه ی من نيز زبانزد بشود

باز هم تيغ و رگ و... مرگ برم داشته است

خون من ضامن ديدار تو شايد بشود...

حامد بهاروند*

 

130*

از من چه مانده بعد تو جز ناتوانی ام

جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام

بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای

ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش

حالا برای همچون تویی امتحانی ام

آن حال از نبرد بین تو و اعتماد من

این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو 

نیوفتد از سر من چه کنم

هجوم زخم تو را نمی‌کِشد تن من

 برای کُشته شدن چه کنم

هزار و یک نفری به جنگ با دل من

 برای این همه تن چه کنم

باید بمیری یا نگویی دلت کجاست

درسی که داده ای به من از هم زبانی ام

حالا که نیستی و نمی خوایی‌ام بگو

حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

🎵🎶دانلود همین آهنگ🎵🎶

روزبه بمانی*