در من انگار که یک کوه بهم ریخته است
دلم از دیدن در آیینه لب ریخته است
زندگی حس عجیبیست که در صفحه ما
رنگ خود شسته و وحشت زده بگریخته است
یافته حسرت یک شاعر دلسوخته را
هر که خاکستر امید مرا بیخته است
آنکه دادست به من مژده باران دگر
آتش روح مرا بیش برانگیخته است
در پس پنجره ام هست شبی بی پایان
عکس خورشید مگر بر  درم آویخته است

صنم عنبرین*